|
سخن عشق *ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر...یادگاری که دراین گنبددواربماند*
|
بامن دلی برای شکستن نمانده است وقتی به غیرسایه ای ازمن نمانده است حسی نمانده است برای سرودنم جزازدقیقه های کنارتوبودنم شب پرسه های دورترازچشم گرگ ها تعبیرساده توازآدم بزرگ ها نجواکنان به جای مزامیرهرشبت ابیات عاشقانه من بودبرلبت می گفتی که این حدیث دل مرده من است تحریربغض های فروخورده من است بایدعبورکردمجال درنگ نیست اینجانصیب آینه هاغیرسنگ نیست... رفتی سفربخیرولی رسمش این نبود دست کم این مرام تو ای نازنین نبود رفتی وجاگذاشتی ام بین گرگ ها بی اوخداکندنشوم عین گرگ ها این روزهاغریب کجایی بمیرمت ای بی نشانه ازکه نشانی بگیرمت امروزهم بدون توسرشد نیامدی این چشم هابرای توترشدنیامدی بی تونشسته تابه ابددرکمین من غم_غربت نیامدنت نازنین من... [ شنبه 1391/01/05 ] [ 12:48 PM ] [ افسانه ]
ردشددوباره یک شب دیگربدون تو دراین هجوم خالی ِیک سربدون تو احساس میکنم که فقط باد می وزد دراین اتاق بی دروپیکربدون تو ازمن عبورکرده ای وبی تو این منم یک جاده رسیده به آخربدون تو داردجوانی ام همه برباد می رود داردسپید میشود این سر بدون تو این قصه که بی توبه پایان نمیرسد آیاشروع میشودازسربدون تو؟ [ شنبه 1391/01/05 ] [ 12:39 PM ] [ افسانه ]
دارم به سرنوشت خــــودم فکر می کنم یعنی به اینکه بی تو شدم فکر می کنم.... یک لحظه می نشینم و یک لحظه می روم بی تو به تو قدم به قدم فــــکر می کـنـــــم.... دائم به لحظه ای که دم رفتنت به من گفتی که من چقدر بدم فکر می کنـم.... بی تو به زندگی نکنم فکــــر بـهـتـــر است به مـــرگ و نیستی به عدم فکــر می کنم... [ شنبه 1391/01/05 ] [ 12:26 PM ] [ افسانه ]
دیروزنذرمی کردی که تاهمیشه برایت بمانم نذرامروزت رهایی ازمن بود و فردا... حالا مدام ازاین امامزاده به آن امامزاده برو بدنیست! [ شنبه 1391/01/05 ] [ 12:22 PM ] [ افسانه ]
امروزباتو خالی کوچه هایی راقدم می زنم که می دانم مثل همیشه قد خواهند کشید وجاده خواهند شد وتوراازمن خواهند گرفت [ شنبه 1391/01/05 ] [ 12:19 PM ] [ افسانه ]
هوای همسفر انگار در کوچ خارک این گلبرگ گامی پر از نگین گمشده ی دریاست پروای دیگرم این است حتی : ستاره روی قتل تو لب تر نکرده بود شاید کبوتری که یاد تو می پیچد آتشم کو زورقی که در این پایاب لختی از آسمان نبریده ست انون جهان که می تراشدم آسایش توفان تیره گی ست ساری که سوی تو سر بر می گرداند شبتاب ها جز این که مرا باید برای چندمین عقوبت ارغوان با تو گلاویز از سر گذشته باشند تاوان سال و صورت دنیا آن دست هاست تا شب چنان بتابد از بنفشه که گورستان می پایدم سکوت [ جمعه 1390/08/27 ] [ 6:59 PM ] [ افسانه ]
بعد از تو در شبان تیره و تار من دیگر چگونه ماه آوازهای طرح جاری نورش را تکرار می کند بعد از تو من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش میکنم ؟ این سینه سوز درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟ من با امید مهر تو پیوسته زیستم بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم بعد از تو آفتاب سیاه است دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست بعد از تو در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست بعد از من آسمان آبی است آبی مثل همیشه آبی [ جمعه 1390/08/27 ] [ 6:55 PM ] [ افسانه ]
به چه میخندی پستهی پاييزی؟ به زودی آن خبر سهمگين به باغ بیآفتاب اين ناحيه خواهد رسيد.
[ سه شنبه 1390/08/24 ] [ 1:6 PM ] [ افسانه ]
هر عهد که با چشم دل انگيز تو بستم امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم فرياد زنان ، ناله کنان عربده جويان زنجير ز پاي دل ديوانه گسستم جز دل سيهي فتنه گري ، هيچ نديدم چندان که به چشمان سياهت نگرستم دوشيزه ي سرزنده ي عشق و هوسم را در گور نهفتم به عزايش بنشستم مي خوردم و مستي ز حد افزودم و ، آنگاه پيمان تو ببريدم و پيمانه شکستم عشقت ز دل خون شده ام دست نمي شست من کشتمش امروز بدين عذر که مستم در پاي کشم از سر آشفتگي وخشم روزي اگر افتد دل سخت تو به دستم [ جمعه 1390/07/22 ] [ 6:58 PM ] [ افسانه ]
چه تنهايم و چه غمگين پس از تو هيچ چيز مرا آرام نخواهد کرد اين کوچه، اين محله تو رفتي تو رفتي خسته ام مي دانم هم خسته اي از من [ جمعه 1390/07/22 ] [ 6:43 PM ] [ افسانه ]
برای ضیافت عشق اگه شب ، شب غزل نیست اگه نور ، آینه به آینه اگه گل ، بغل بغل نیست برای گلدون دستات یه سبد رازقی دارم بهترین قلبو تو دنیا برای عاشقی دارم از تو تا ویروونی من از تو ما مرز شکستن فاصله ، واکردن در فاجعه ، صدای بستن ترسم از بی رحمی شب نیست ترسم از دلتنگی فرداست ترسم از شب مرگی آواز ترسم از تدفین قمری هاست سهمی از رجعت انسان سهمی از خداشدن باش سهمی از معجزه ی عشق سهمی از معراج من باش [ جمعه 1390/06/04 ] [ 1:5 PM ] [ افسانه ]
من [ جمعه 1390/06/04 ] [ 1:1 PM ] [ افسانه ]
کاش می شد که پریشان تو باشم یا نباشم یا از آن تو باشم
تو چنان ابر طربناک بباری من همه تشنه ی باران تو باشم
در افقهای تماشای نگاهت سبزی باغ و بهاران تو باشم
تا در آیی و گلی را بگزینی من همان غنچه ی خندان تو باشم
چون که فردا شد و خورشید کدر شد من هم از جمله شهیدان تو باشم
تا نفس هست و قفس هست، الهی من شوریده غزل خوان تو باشم [ جمعه 1390/06/04 ] [ 12:58 PM ] [ افسانه ]
گاه گاهی [ جمعه 1390/06/04 ] [ 12:54 PM ] [ افسانه ]
ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟ و نگفتیم چونکه مرداد گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است [ جمعه 1390/05/28 ] [ 4:27 PM ] [ افسانه ]
کوه رافاصله کردند تاشاید نگاه مابه هم نرسد ولی رسید دریارافاصله کردند تادستهای ما به هم نرسد ولی رسید جنگل وتالاب،فاصله کردند تاصدای ما به هم نرسد ولی رسید درین به هم رسیدگی ای عزیز! چراخویشتن را بهانه میسازی؟ [ سه شنبه 1390/05/04 ] [ 11:37 PM ] [ افسانه ]
یک کوه اعتماد یک تن اعتقاد یک جان اشتیاق درآستان به تورسیدن هدیه خواهم داشت تا یک چشم یک نگاه یک دست یک گرما وین راه را همراه صدقه دهی [ پنجشنبه 1390/04/09 ] [ 3:26 PM ] [ افسانه ]
اشک رازیست، لبخندرازیست، عشق رازیست.... اشک آن شب لبخندعشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدانیستم که بشنوی یاچیزی چونان که ببینی یاچیزی چونان که بدانی من دردمشترکم مرافریادکن! درخت باجنگل سخن می گوید، علف باصحرا، ستاره باکهکشان، ومن باتوسخن میگویم! نامت رابه من بگو دستت رابه من بده حرفت رابه من بگو قلبت رابه من بده من ریشه های تورادریافته ام بالبانت برای همه لبهاسخن گفته ام ودستهایت بادستان من آشناست درخلوت روشن باتوگریسته ام برای خاطرزندگان ودرگورستان تاریک باتوخوانده ام زیباترین سرودهارا زیراکه مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند دستت رابه من بده دستهای توبامن آشناست ای دیریافته!باتوسخن می گویم بسان ابرکه باطوفان، بسان علف که باصحرا، بسان باران که با دریا، بسان پرنده که با بهار، بسان درخت که باجنگل سخن می گوید زیراکه من ریشه های تورادریافته ام، زیراکه صدای من باصدای توآشناست! [ پنجشنبه 1390/02/29 ] [ 3:59 PM ] [ افسانه ]
درهابه طنین های تو واکردم. هرتکه نگاهم راجایی افکندم،پرکردم هستی ز نگاه. برلب مردابی،پاره لبخندتوبرروی لجن دیدم،رفتم به نماز. دربُن خاری،یادتوپنهان بود،برچیدم،پاشیدم به جهان. برسیم درختان زدم آهنگ زخودروییدن وبه خودگستردن. وشیاریدم شب یکدست نیایش،افشاندم دانه راز. وشکستم آویزفریب. ودویدم تاهیچ.ودویدم تاچهره مرگ،تاهسته هوش. وفتادم برصخره درد.ازشبنم دیدارتوترشدانگشتم،لرزیدم. وزشی می رفت ازدامنه ای،گامی همره اورفتم. ته تاریکی،تکه خورشیدی دیدم،خوردم،وزخودرفتم،ورهابودم. [ پنجشنبه 1390/02/29 ] [ 3:57 PM ] [ افسانه ]
دستهامان نرسیده ست به هم ازدل ودیده گرامی ترهم آیاهست؟ _دست...آری زدل و دیده گرامی تر،دست زین همه گوهرپیداونهان درتن وجان بی گمان دست گرانقدرتراست هرچه حاصل کنی ازدنیا دستاورد است هرچه اسباب جهان باشد درروی زمین دست داردهمه رازیرنگین سلطنت راکه شنیدست چنین شرف دست همین بس که نوشتن بااوست خوش ترین مایه دلبستگی من بااوست درفروبسته ترین دشواری، درگرانبارترین نومیدی، بارهابرسرخودبانگ زدم هیچت ارنیست مخورخون جگر دست که هست! بیستون را یاد آر دستهایت رابسپاربه کار کوه راچون پرکاه ازسرراهت بردار وه چه نیروی شگفت انگیزیست دستهایی که به هم پیوسته ست به یقین هرکه به هرجای درآیدازپای دستهایش بسته ست دست دردست کسی یعنی: پیوند دوجان... دست دردست کسی یعنی:پیمان دوعشق... دست دردست کسی داری اگردانی دست چه سخن هاکه بیان میکندازدوست به دوست لحظه ای چندکه ازدست طبیب گرمی مهربه پیشانی بیماررسد نوشداروی شفابخش ترازداروی اوست چون به رقص آیی وسرمست برافشانی دست پرچم شادی وشوق است که افراشته ای لشکرغم خوردازپرچم دست توشکست دست گنجینه مهروهنراست خواه برپرده سازخواه درگردن دوست خواه برچهره نقش خواه بردنده چرخ خواه بردسته داس خواه دریاری نابینایی خواه درساختن فردایی آنچه آتش به دلم میزنداینک هردم سرنوشت بشراست! داده باتلخی غمهای دگردست به هم باراین دردودریغ است که ما تیرهامان به هدف نیک رسیدت ولی، دستهامان نرسیده ست به هم!!!!!!!!!
[ پنجشنبه 1390/02/29 ] [ 3:54 PM ] [ افسانه ]
برخیزو بیا بُتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه هاکنندازگِل ما *** مائیم ومی ومطرب واین کُنج خراب جان ودل وجام وجامه دررهن شراب فارغ زامیدرحمت وبیم عذاب آزادزخاک وبادوازآتش وآب *** ای دل چوزمانه می کندغمناکت ناگه برود زتن روان پاکت برسبزه نشین وخوش بزی روزی چند زان پیش که سبزه بردمدازخاکت *** دریاب که ازروح جداخواهی رفت درپرده اسرارفناخواهی رفت می نوش ندانی ازکجاآمده ای خوش باش ندانی به کجاخواهی رفت *** می خوردن وشادبودن آیین منست فارغ بودن زکفرودین،دین منست گفتم به عروس دهرکابین توچیست گفتا دل خرم توکابین منست *** آرند یکی ودیگری بربایند برهیچ کسی رازهمی نگشایند مارا زقضا جزاین قدرننمایند پیمانه عمرماست می پیمایند [ پنجشنبه 1390/02/29 ] [ 3:26 PM ] [ افسانه ]
ای آرزوی اولین گام رسیدن برجاده های بی سرانجام رسیدن کارجهان جزبرمدارآرزونیست بااین همه دلهای ناکام رسیدن کی میشودروشن به رویت چشم من،کی؟ وقت گل نی بودهنگام رسیدن دل درخیال رفتن ومن فکرماندن اوپخته راه است ومن خام رسیدن برخامی ام نام تمامی میگذارم بررِخوت درماندگی نام رسیدن هرچه دویدم جاده ازمن پیشتربود پیچیده درراه است ابهام رسیدن ازآن کبوترهای بی پرواکه رفتند یک مشت پرجامانده بربام رسیدن ای کال دورازدسترس!ای شعرتازه! می چینمت امابه هنگام رسیدن [ چهارشنبه 1390/02/07 ] [ 11:46 AM ] [ افسانه ]
من دراین تاریکی فکریک بره روشن هستم که بیایدعلف خستگی ام رابچرد من دراین تاریکی امتدادتربازوهایم را زیربارانی می بینم که دعاهای نخستین بشررا تر کرد من دراین تاریکی درگشودم به چمن های قدیم، به طلایی هایی ،که به دیواراساطیرتماشاکردیم من دراین تاریکی ریشه هارادیدم وبرای بُتۀ نورس مرگ،آب رامعنی کردم! [ چهارشنبه 1390/02/07 ] [ 11:44 AM ] [ افسانه ]
دوستم داشته باش،بادهادلتنگ اند دستهابیهوده،چشم هابی رنگ اند دوستم داشته باش،شهرهامیلرزند برگهامی سوزند،یادهامی گندند بازشوتاپرواز،سبزباش ازآواز آشتی کن بارنگ،عشقبازی باساز دوستم داشته باش،عطرهادرراهند دوستت دارم ها،آه چه کوتاهند دوستت خواهم داشت بیشترازباران گرمترازلبخند،داغ چون تابستان دوستت خواهم داشت،شادترخواهم شد ناب تر،روشن تر،بارورخواهم شد دوستم داشته باش،برگ راباورکن آفتابی ترشو،باغ راازبَرکن دوستم داشته باش،عطرهادرراهند دوستت دارم ها،آه چه کوتاهند خواب دیدم،درخواب آب آبی تربود روزپرسوزنبود،زخم شرم آوربود خواب دیدم درتورودازتب می سوخت نورگیسومی بافت،باغچه گل می دوخت دوستم داشته باش...! [ چهارشنبه 1390/02/07 ] [ 11:43 AM ] [ افسانه ]
طفلکی روزنامه هاش ریخت بازیه بدشانسی دیگه پسرک بازم زمین خوردبازتوکفشاش پره ریگه کفشای کهنه وپارش دوباره اونوزمین زد بازلباساش پرگِل شد تو یه روزبرفی وبد امااینبارجای گریه پسرک پاشدوخندید خبرروزنامه هاشوواسه اولین دفعه دید تاحالاروزنامه هاشووانکرده بودبخونه اون فقط روزنامه میفروخت،آخ چه بیرحمه زمونه تیترای روزنامه هاشوکه همه خیس شده بودن داشت بلندبلندمیخوندکه دورشومردم پوشوندن یه نگاه کرددیدکه مردم هرکدوم یه چیزی میگن بعدچندلحظه دوباره میگذرن ازاون ومیرن کاغذای خیس وبرداشت یه گوشه نشست وخندید اماازخنده تلخش دل صدتاگریه لرزید تاحالاروزنامه هاشووانکرده بودبخونه اون فقط روزنامه میفروخت آخ چه بی رحمه زمونه سراون چهارراهه سردندیداونو دیگه هیچکس آدمای توی این شهرنمیگیرن ازکسی دست تیترروزنامه هااین شد«یه کوچولوتاخدارفت» طفلکی روزنامه هاش ریخت پسرک چه بی صدارفت
[ چهارشنبه 1390/01/24 ] [ 8:52 PM ] [ افسانه ]
لایق هیچی نبودین حرومتون ترانه هام ازسرتون زیادی بودتک تک اون بهانه هام شماچه کردین بادلم بنده نااهل خدا؟ حیف تموم وقتاکه خلاصه بودم توشما اینارومیگم بدونیدوقتی دلم شاکی بشه تموم خاطراتشو یهوبه آتیش میکشه خلاصه اینکه بدونیدخوبی بهتون نیومده طفلی دلم خیال میکردبازی عشقوبلده دیگه مهم نیست عزیزم شماخیال کنیدبدم حیف که قباله دل وبه نام چشماتون زدم گذشته هاروبی خیال دیگه گذشتم ازشون ازاون روزاوساعتا،ثانیه هاعاشق کشون ازین به بعدواژه هامم ازچشاتون گریزونن دیگه نامحرمیدشما،روازتون می پوشونن نخونیداینجورواسه من،بی دلِ مغروروحسود همچی صداتونم عزیزآش دهن سوزی نبود عشقتون ازسرم پریداین آخررهاییه جشن بلوغ گریه هاس،شادی همین حوالیه بریدبذاریدروزامون بدون گریه سربشه این خاطراتوبذاریددلم به آتیش بکشه [ چهارشنبه 1390/01/24 ] [ 8:50 PM ] [ افسانه ]
پنجره تاپنجره،فاصله تافاصله رفتم ومست آمدم وای براین حوصله بازمرامست کن،بی خبرازهست کن بوی تویک جام پرازسُکرشراب سُله وای سرم گیج رفت،بازشدی زلزله آمدی وردشدی ازپس این پنجره چشم تورادیده باز،حس توراچیده باز چشم من دوست من آخرازاین فاصله لحظه دیدارتوواژه که یادم نبود ازگذرثانیه هیچ حواسم نبود بازهم آخرنشدلب ز لبم واشود رازِمگوی دلم پیش تورسواشود رفتی وتاریک من،کوچه باریک من بازدراین نوبهارزخمه پاییز من آه ازاین عاشقی که نتوانیش گفت ترسم ازآنست دل ساده ببازیش ومفت کاش که جرأت کنم بازکنم پنجره بلکه شودکم کنم اندکی این فاصله [ چهارشنبه 1390/01/24 ] [ 8:43 PM ] [ افسانه ]
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک شاخه های شسته،باران خورده،پاک آسمان آبی وابرسپید برگهای سبزبید عطرنرگس،رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست... نرم نرمک می رسداینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه هاودشت ها خوش به حال دانه هاوسبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دخترمیخک که میخندد به ناز خوش به حال جام لبریزازشراب خوش به حال آفتاب ای دل من!گرچه دراین روزگار جامه رنگین نمیپوشی به کام باده رنگین نمیبینی به جام نقل وسبزه درمیان سفره نیست جامت ازآن می که میباید،تهیست ای دریغ ازتواگرچون گل نرقصی بانسیم ای دریغ ازمااگرکامی نگیریم ازبهار گرنکوبی شیشه غم رابه سنگ هفت رنگش میشودهفتادرنگ [ شنبه 1389/12/28 ] [ 6:21 PM ] [ افسانه ]
بازکن پنجره هاراکه نسیم روزمیلاداقاقی هارا جشن می گیرد وبهار روی هرشاخه،کنارهربرگ شمع روشن کرده است همه چلچله هابرگشتند وطراوت رافریادزدند کوچه یکپارچه آوازشده است ودرخت گیلاس هدیه جشن اقاقی هارا گل به دامن کرده است بازکن پنجره هاراای دوست هیچ یادت هست که زمین راعطشی وحشی سوخت؟ برگ هاپژمردند؟ تشنگی باجگرخاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرماباخاک چه کرد؟ باسروسینه گلهای سپید نیمه شب بادغضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیامعجزه باران راباورکن! وسخاوت رادرچشم چمنزارببین ومحبت رادرروح نسیم که دراین کوچه تنگ باهمین دست تهی روزمیلاداقاقی هارا جشن می گیرد *نوروزتان پیروز* [ جمعه 1389/12/27 ] [ 10:49 AM ] [ افسانه ]
گلنوش فروردین،اردیبهشت ما خردادزیبایی،تیرشکستن ها مردادآرامش،شهریورخوش پوش مهربدون ماه،آبان بی آغوش دلشوره آذر،دی رنگ فیروزه سرگیجه بهمن،اسفندسی روزه هرلحظه وساعت حس غریبی بود هرروزوهرماهش سال عجیبی بود سال عجیبی بودتاریک وهم روشن جمع توومن بود،منهای من ازمن هروقت خندیدی هرلحظه گل دادم هروقت غم خوردی ازریشه افتادم وقتی حواست بودمن بودم وبارون هروقت کم بودی میریختم داغون سال عجیبی بودرویای من گم شد خوش خلوت دنجم غرق تلاطم شد سال عجیبی بودتاریک وهم روشن جمع توومن بودُمنهای من ازمن [ جمعه 1389/12/27 ] [ 10:45 AM ] [ افسانه ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |